زیر خاکسترذهنم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز...
یادگاراست زعشقی سوزان ٬ که بود گرم و فروزنده هنوز...
عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت ٬ از ریشه و خاکسترکرد
غرق در حیرتم ازاینکه چرا ٬ مانده ام زنده هنوز....
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم :
آنکه جانم را سوخت ٬ یادی ارد ازاین بنده هنوز؟
سخت جانی راببین که نمردم از هجر
مرگ صدبار به از بی تو بودن باشد....
گفتم از عشق تو خواهم مرد
چون نمردم ٬ هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه ازفرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز.....
دفترعمرمرا ٬ دست ایام ورق ها زده است
زیر بارغم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست ٬ تویی آن قامت بالنده هنوز....
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی٬ منم آِن عاشق بازنده هنوز....
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:51  توسط مهرنوش
|
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم ۶ دلار
جمع بدهی شما به من ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس
قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو
هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک
به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط عسل
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:14  توسط مهرنوش
|
شبی یک شاخه نیلوفربه دست ابیت دادم
هنوزازعطردستانت پرازشوق است دستانم
توفکرخواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد
ومن خواب تورا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه ی چشمت
وبعدازتو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که ازیک ابرمی بارد
ومن تنهاترین نیلوفرروبه گلستانم
شبست و نغمه ی مهتاب و مرغان سفرکرده
وشاید یک مه کمرنگ ازشعری که می خوانم
تمام ارزوهایم زمانی سبزمی گردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب اخرشعرم پرازارامش دریاست
ومن امشب قسم خوردم تورا هرگز نرنجانم
به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست
قدم بگذارروی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعددیدار تو باشد وقت پایانم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:32  توسط مهرنوش
|
دیروز تولد یکی از بهترین دوستام بود که شما هم باهاش آشنایی دارین نویسنده ی قبلیمون گلی!
یک از شعرای خود گلی رو می ذارم که اسمش تولدت مبارکه البته واسه خودش نگفته ها !!!!
تولدت مبارک
تولدت مبارک دوستت دارم ستاره
اگرچه بینمون فاصله موندگاره
تولدت مبارک قشنگ ترین بهارم
یادت باشه از امروز تا آخرش باهاتم
تولدت مبارک اگرچه خیلی وقته رفتی
بهار و زمستون هم گذشت اما هنوزم برنگشتی
تولدت مبارک ای آسمون وماهم
دوستت دارم اما نگو من که بهت امید ندارم
تولدت مبارک حامی عشق خستم
بیا ببین کنج قفس پرامو بستم
تولدت مبارک تنهاترین امیدم
اگه عشقت نباشه بدون تو می میرم
شب شده و یه عالمه ستاره
می خوان بگن تولدت مبارک خوش اومدی ستاره
تولدت مبارک گل یاس گل شب بو گل پونه
الان می گم تا آخرش ای دل به یادت می مونه
تیر 1386
اما گلی می گه که این شعرش مزخرفه اما من می گم قشنگه تا گلی پاکش نکرده شما بگین چطوره
Happy Birthday
ولی آخر سر نفهمیدم تولدش ۱۳ تیره یا ۸ تیر به هر حال با اینکه خودش می گه ۸ ولی من فکر کنم ۱۳ به دنیا اومده نمی خواد بگه
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:2  توسط عسل
|
آدمک آخر دنياست بخنــــد
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:57  توسط عسل
|
یاد بگذشته به دل ماندو دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره گشت ونداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته الفت بگسست
دردلش جایی اگربودمرا
پس چرا دیده زدیدارم بست
هرکجا می نگرم پرزملال
نگهش بررخ من خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بردل کوچک من چیره شده
گفتم ازدیده چو دورش سازم
بی گمان زودتراز دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
می کشندم چو دراغوش به مهر
من به فکرم که چه شد اغوشش
چه شد ان اتش سوزنده که بود
شعله ور درنفس خاموشش
شعرگفتم که زدل بردارم
بارسنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر! این شانه ززلفم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست به جز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چه کارایدم این زیبایی؟
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست زخود ارایی؟
درببندید و بگویید که من
جز ازاو ازهمه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی امد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گرازاونیست....بگویید ان زن
دیرگاهیست دراین منزل نیست
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:55  توسط مهرنوش
|
با تو 
جرقه های عاشق شدن
در آتشکده ی متروک قلبم
شعله کشید
ترانه های عاشقانه ام
با تو
به حقیقت رسید
انجماد رگهای یخ زده ام
در شراره آغوش سوزانت
ذوب شد
و با تو و
وجود متبرک توست
که می خواهم بمانم
تا
همیشه و همیشه
در کلبه عشق
میزبان نفس های عاشقانه ات
خواهم ماند
دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:27  توسط عسل
|
قاصدک غم دارم
غم اوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من همه ازخویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غمهاست
قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست
اسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره ی او ناپیداست
قاصدک دیگرازاین پس منم و تنهایی
و به نتهایی خود در هوس عیسایی
وبه عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدک زشتم من
زشت چون سنگ خارا
زشت مانند زال دنیا
قاصدک حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی که در ان پستی نیست
پستی و مستی و بدمستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید ان نیز فقط یک رویاست.....
فقط یک رویاست....
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:34  توسط مهرنوش
|
سالها می گذرد :
ومن ازپنجره ی بیداری کوچه های یاد ٬ تورا می نگرم ٬ می پویم
و چنان ارامم که کسی فکرنکرد زیر خاکستر ارامش من چه هیاهویی هست ؟
عاشقی هم دردیست ! ومن از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد!
من برای سالها می نویسم :
سالها بعد که چشمان تو عاشق دیگری می شوند
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود.................
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط مهرنوش
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست
زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد
اين طور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه
گل پيچك و ياس زندگي اجباریست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:18  توسط عسل
|
خیابان صاف بود و برفی
سفید سفید
آدم های برفی و جای پای یه رهگذر
مثل قلبم
بیابان بود و یه عالمه شن
گرم بود و گرم
تپه های شنی و جای ژای ه رهگذر
که گذشت
رفت و رفت و رفت تا از بیابان دلم خارج شد
بعد از اون دلم دریا شد
آبی آبی و خیس خیس
با یه قایق خالی
کسی کنار ساحلم آمد و چون قایق خالی و غروبم را دید
رفت و دوباره رفت
فمیدم
نه برفی باش نه کویری و نه دریایی
فقط عشق باش و عشق بمان به رنگ خودت باش و خدایت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:6  توسط عسل
|
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند
موج در موج دراین خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:17  توسط مهرنوش
|
سلام من عسل هستم
جای گلی می نویسم تا آدم بشه و برگرده
چند وقت پیش از دوستش (مهرنوش بود فکر کنم) پرسیدم گفتش نمی شناسم
به همین دلیل امیدوارم آدم بشه
اگه کارش داشتین همین جا براش نظر بذارین حتما می بینه تا مطمئن بشه من به وبش نمی رینم
مهرنوش اگه وقت کردی بهش بزنگ
گلی دلش مث دریاست و سنگ دلم نیست
اگه گلی اینو ببینه من رو می کشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:7  توسط عسل
|
به نام او که آسمانی ساخت برای دل گرفته ی یاس های کبود
می نویسم به یاد او و برای او که بهانه ی ماندنم شد
آره می نویسم برای کسی که اجبار ماندنم شد و خودش رفت
همان که تنها وارث شعرهایم بود
نمی دونم ولی حالا که رفتی فقط می تونم برایت آرزو کنم دوستانی بهتر و سال های خوش تری بدون ما در انتظارت باشد
رفتی بدون که من ماندم فقط برای تو . تو که حالا من ماندم و تو رفتی
گلایه نیست اگه میری بدون که انتخاب خودت بود و تو نخواستی ببینی و نخواستی که بمانی
پس خدا نگهدار شاید دور تر از ما به آرزوهایت برسی
نه نمی گم ازت متنفر شدم نه !!!!! ولی تو مهرنوشی نیستس که دوست من بود
یه آدم غریبه ای خیلی خیلی غریبه
موفق باشی
امیدوارم دوستای بهتری پیدا کنی و همینطور به آرامشی که دنبالش بودی برسی
پ.ن : از همه تون متشکرم که با نظراتتون باهام همدردی کردید امیدوارم تو این پست هم همراهیم کنید که از همیشه دردمند ترم
این یه وبلاگ می ره جز خاطره هام حالا که خودش داره می ره پس بهتره این خاطره هم با خودش ببره
این وبلاگ یه نویسنده داره اونم مهرنوشه
شاید بهتر باشه اینم با کتاب خاطرات دیگه برای همیشه بسته بمونه
مهرنوش یادت باشه منم آدمم درک دارم و می فهمم
پایان
گلی
چه جالب با تولد وبلاگ منم همون روز از پیشش می رم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:52  توسط گلی
|
باز بغضی در گلو دارم
باز فریادی در سینه دارم
باز هم ندارمت...
باز در دل می خواهمت
باز قطره اشکی گره زده
مانده در گوشه چشمی خسته
چشمی خسته از خواهش ها
بر چهره ای خسته از پرسش ها
در تنی خسته از دویدن ها
با روحی خسته از شکستن ها
لبانم باز می شوند که بگویند برو....
ولی افسوس دلم فریاد می زند که نگو ، نگو.......
گویند از عشق کلمه ای می ماند
از زندگی شعری
از امید اهنگی
از ارزو ترانه ای
و بالاخره از دوستی خاطره ای....
تقدیم به بهترین و با وفاترین همدم تنهاییم
کسی که در اوج خستگی با من هم صدا شد
و مهربانیش را بی دریغ به من دلشکسته هدیه داد
گلچهره. معنا بخش زندگی ام
تا ابد با یاد تو هستم .دیگر واژه ها نا توانند. بی هیچ سخنی برای همیشه خدایارت....
میروم اینبار با اندوه و دلتنگی....
امیدوارم همیشه موق باشی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:6  توسط مهرنوش
|
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام برروی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی
من ان خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل اوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که برمن دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چو مجنون زمن افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بی خودتر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم انچه می خواستی
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار گذشت اب از سرم دیگر
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:13  توسط مهرنوش
|
یکی برام این pm رو گذاشته بود دیدم حیفه که نگم :
اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ایمان
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:32  توسط گلی
|
سکوت
.................................
............................................
......................................................
و باز هم سکوت
..................................................................
شاید بهترین کار واسه فاصله شکستنه
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط گلی
|
شاید اینیکه می نویسم قذیمی باشه ولی فکر کنم دوباره باید نوشته بشه:
بنوس
بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اونکه گذاشت و رفت خودش یه روزی بر می گرده
دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 3:39  توسط گلی
|