یک از شعرای خود گلی رو می ذارم که اسمش تولدت مبارکه البته واسه خودش نگفته ها !!!!
تولدت مبارک
تولدت مبارک دوستت دارم ستاره
اگرچه بینمون فاصله موندگاره
تولدت مبارک قشنگ ترین بهارم
یادت باشه از امروز تا آخرش باهاتم
تولدت مبارک اگرچه خیلی وقته رفتی
بهار و زمستون هم گذشت اما هنوزم برنگشتی
تولدت مبارک ای آسمون وماهم
دوستت دارم اما نگو من که بهت امید ندارم
تولدت مبارک حامی عشق خستم
بیا ببین کنج قفس پرامو بستم
تولدت مبارک تنهاترین امیدم
اگه عشقت نباشه بدون تو می میرم
شب شده و یه عالمه ستاره
می خوان بگن تولدت مبارک خوش اومدی ستاره
تولدت مبارک گل یاس گل شب بو گل پونه
الان می گم تا آخرش ای دل به یادت می مونه
تیر 1386
اما گلی می گه که این شعرش مزخرفه اما من می گم قشنگه تا گلی پاکش نکرده شما بگین چطوره
Happy Birthday
ولی آخر سر نفهمیدم تولدش ۱۳ تیره یا ۸ تیر به هر حال با اینکه خودش می گه ۸ ولی من فکر کنم ۱۳ به دنیا اومده نمی خواد بگه![]()
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره گشت ونداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته الفت بگسست
دردلش جایی اگربودمرا
پس چرا دیده زدیدارم بست
هرکجا می نگرم پرزملال
نگهش بررخ من خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بردل کوچک من چیره شده
گفتم ازدیده چو دورش سازم
بی گمان زودتراز دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
می کشندم چو دراغوش به مهر
من به فکرم که چه شد اغوشش
چه شد ان اتش سوزنده که بود
شعله ور درنفس خاموشش
شعرگفتم که زدل بردارم
بارسنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر! این شانه ززلفم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست به جز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چه کارایدم این زیبایی؟
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست زخود ارایی؟
درببندید و بگویید که من
جز ازاو ازهمه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی امد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گرازاونیست....بگویید ان زن
دیرگاهیست دراین منزل نیست
با تو ![]()
جرقه های عاشق شدن
در آتشکده ی متروک قلبم
شعله کشید
ترانه های عاشقانه ام
با تو
به حقیقت رسید
انجماد رگهای یخ زده ام
در شراره آغوش سوزانت
ذوب شد
و با تو و
وجود متبرک توست
که می خواهم بمانم
تا
همیشه و همیشه
در کلبه عشق
میزبان نفس های عاشقانه ات
خواهم ماند
دوستت دارم
غم اوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من همه ازخویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غمهاست
قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست
اسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره ی او ناپیداست
قاصدک دیگرازاین پس منم و تنهایی
و به نتهایی خود در هوس عیسایی
وبه عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدک زشتم من
زشت چون سنگ خارا
زشت مانند زال دنیا
قاصدک حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی که در ان پستی نیست
پستی و مستی و بدمستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید ان نیز فقط یک رویاست.....
فقط یک رویاست....
ومن ازپنجره ی بیداری کوچه های یاد ٬ تورا می نگرم ٬ می پویم
و چنان ارامم که کسی فکرنکرد زیر خاکستر ارامش من چه هیاهویی هست ؟
عاشقی هم دردیست ! ومن از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد!
من برای سالها می نویسم :
سالها بعد که چشمان تو عاشق دیگری می شوند
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود.................
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست
زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد
اين طور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه
گل پيچك و ياس زندگي اجباریست.
سفید سفید
آدم های برفی و جای پای یه رهگذر
مثل قلبم
بیابان بود و یه عالمه شن
گرم بود و گرم
تپه های شنی و جای ژای ه رهگذر
که گذشت
رفت و رفت و رفت تا از بیابان دلم خارج شد
بعد از اون دلم دریا شد
آبی آبی و خیس خیس
با یه قایق خالی
کسی کنار ساحلم آمد و چون قایق خالی و غروبم را دید
رفت و دوباره رفت
فمیدم
نه برفی باش نه کویری و نه دریایی
فقط عشق باش و عشق بمان به رنگ خودت باش و خدایت
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند
موج در موج دراین خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد......
جای گلی می نویسم تا آدم بشه و برگرده
چند وقت پیش از دوستش (مهرنوش بود فکر کنم) پرسیدم گفتش نمی شناسم
به همین دلیل امیدوارم آدم بشه
اگه کارش داشتین همین جا براش نظر بذارین حتما می بینه تا مطمئن بشه من به وبش نمی رینم
مهرنوش اگه وقت کردی بهش بزنگ
گلی دلش مث دریاست و سنگ دلم نیست
اگه گلی اینو ببینه من رو می کشه![]()
می نویسم به یاد او و برای او که بهانه ی ماندنم شد
آره می نویسم برای کسی که اجبار ماندنم شد و خودش رفت
همان که تنها وارث شعرهایم بود
نمی دونم ولی حالا که رفتی فقط می تونم برایت آرزو کنم دوستانی بهتر و سال های خوش تری بدون ما در انتظارت باشد
رفتی بدون که من ماندم فقط برای تو . تو که حالا من ماندم و تو رفتی
گلایه نیست اگه میری بدون که انتخاب خودت بود و تو نخواستی ببینی و نخواستی که بمانی
پس خدا نگهدار شاید دور تر از ما به آرزوهایت برسی
نه نمی گم ازت متنفر شدم نه !!!!! ولی تو مهرنوشی نیستس که دوست من بود
یه آدم غریبه ای خیلی خیلی غریبه
موفق باشی
امیدوارم دوستای بهتری پیدا کنی و همینطور به آرامشی که دنبالش بودی برسی
پ.ن : از همه تون متشکرم که با نظراتتون باهام همدردی کردید امیدوارم تو این پست هم همراهیم کنید که از همیشه دردمند ترم
این یه وبلاگ می ره جز خاطره هام حالا که خودش داره می ره پس بهتره این خاطره هم با خودش ببره
این وبلاگ یه نویسنده داره اونم مهرنوشه
شاید بهتر باشه اینم با کتاب خاطرات دیگه برای همیشه بسته بمونه
مهرنوش یادت باشه منم آدمم درک دارم و می فهمم
پایان
گلی
چه جالب با تولد وبلاگ منم همون روز از پیشش می رم
باز فریادی در سینه دارم
باز هم ندارمت...
باز در دل می خواهمت
باز قطره اشکی گره زده
مانده در گوشه چشمی خسته
چشمی خسته از خواهش ها
بر چهره ای خسته از پرسش ها
در تنی خسته از دویدن ها
با روحی خسته از شکستن ها
لبانم باز می شوند که بگویند برو....
ولی افسوس دلم فریاد می زند که نگو ، نگو.......
گویند از عشق کلمه ای می ماند
از زندگی شعری
از امید اهنگی
از ارزو ترانه ای
و بالاخره از دوستی خاطره ای....![]()
تقدیم به بهترین و با وفاترین همدم تنهاییم
کسی که در اوج خستگی با من هم صدا شد
و مهربانیش را بی دریغ به من دلشکسته هدیه داد
گلچهره. معنا بخش زندگی ام
تا ابد با یاد تو هستم .دیگر واژه ها نا توانند. بی هیچ سخنی برای همیشه خدایارت....
میروم اینبار با اندوه و دلتنگی....
امیدوارم همیشه موق باشی.![]()
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام برروی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی
من ان خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل اوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که برمن دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چو مجنون زمن افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بی خودتر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم انچه می خواستی
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اقرار گذشت اب از سرم دیگر
اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ایمان
.................................
............................................
......................................................
و باز هم سکوت
..................................................................
شاید بهترین کار واسه فاصله شکستنه
بنوس
بنویس از سر خط
بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست
بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست
اونکه گذاشت و رفت خودش یه روزی بر می گرده
دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده
صبر کن
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا ؟ قدر دگر صبر بکن
اسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند
خنده کن عشق غم انگیز شود
بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد
صبر کن گریه به زنجیر شود
بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت امد
باش، باش ای نازنین ، باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
بعد برو.....
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من ٫ ولی اخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی ؟
*****
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
گرچه این دل عاشق و دیوانه است
میروم ، از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم ازاد باش
گرچه تو تنها تر از من میروی
ارزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را.....
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم ایینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی او سالها دیر کرده است
در ایینه به خود نگاه میکنم
اه، عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت ایینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است......!!
در روز غدیر خم پیمبر فرمود مولای چو من به انس و جان است علی
در خانه ی دل نوشته با خط جلی کاین خانه نباشد به تولای علی
در داخل این خانه چو نیکو نگری هم مهر محود است و هم عشق علی
...................................
ز لیلی شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و ام هم یا علی گفت
روز پدر به همه ی پدرای دنیا و پدر خودم مبارک
(گلی و مهرنوش)



